زنده باد بهار

نرم نرمک زنده زنده شد بهار

می روم کم کم مرا چون جای نیست

رفته بودم من به شورای ملل

نطق چون کردم همه خالی شدند

نرم نرمک زنده زنده شد بهار

گر نگهبانان ببستندند  راه

من همه پرونده ها را برده ام

تک مدیر این جهان هان بنده ام

من پوتین هستم مشایی مدودف

حق بعضی را چو خوردم لفت لف

نرم نرمک زنده زنده شد بهار

می روم من لیک دارم نقشه ای

چون بیاید جای من آن یار غار

پول نفتی را که قبلا” برده ام 

می دهم امسال بر اسفندیار

ایند فعه من جای خالی می کنم

انتخاب از ملت و حق با شماست

ما و او از یک بن و یک ریشه ایم 

زنده زنده باد بادا این بهار

آید اینک جای من اسفندیار

یک هواپیما پر از کور و کچل

مانده بودم بنده و چندی مچل

پس بیا ای جان من اسفندیار

من بر آرم بر سر و روشان هوار

حق مردم را دو لپی خورده ام

خوش ادا خوش صورت و خوش خنده ام

من نگردم زین ریاست منصرف

زین سبب نامند ما را منحرف

هشت سال دادیم بس شعر و شعار

آورم جای خودم اسفندیار

هی بر آرند زین ور و آنور فشار

حق مردم را کنم من خرج کار

حق ما باشد ریاست بر دیار

تا شود بر کول ملت او سوار

انتخاب فرد مطلق با شماست

 رای قبلی شما اینک کجاست

مشایی : پاشو محمود ، بازم که داری خواب می بینی ، پاشو بابا، تموم شد

عبید ایرانی

زن ذلیل

دوست من محمود باشد زن ذلیل

اول اینکه دوست می دارد زنش

همچو ابراهیم او در آتش است 

بسکه او بوده است در زیر فشار

جنگجوی عرصه ی هر رختخواب

زن ذلیلی چون تو باشد برقرار

بهر این گفته بیارم صد دلیل

گفته با سوگند یزدان جلیل

کنیه اش بوده است محمود خلیل

آن خیارش گشته عین یک شلیل

بی تکان است گرچه اندک یا قلیل

گرچه آن عضوت شده قدری علیل !

زلف کمند

در زلف چون کمندش پیچیده ام چرا کرد 

بی جرم و بی جنایت سر را ز تن جدا کرد

هر کس که آمد و گفت یار شفیق باشم

افلاس و فقر باشد سهم خداشناسان 

گفتا که پول نفت است بر سفره ی خلایق

میلیاردری بدیدم بودش سوار پورشه

یک روز رفته بودم مسجد نشسته بودم

ناگاه یادم آمد زان معجز هزاره

طبعم چو مرغ باشد شعرم بود چو قدقد

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد

شعری سروده بودم درگیر با قضا کرد

هر آنچه بر من آمد آن یار بی حیا کرد

رویم چو بود آنور با بنده هم صفا کرد

امروزه پس نباید تکیه به کبریا کرد

نامرد سهم ما خورد با پول ما چه ها کرد

بر ریش ما گلاب زد وانگه چه خنده ها کرد

دزدی به کفش من زد لنگ مرا هوا کرد

کز جیب ما ربود و در جیب اغنیا کرد

این مرغ را چه بریان در جشن و در عذا کرد

ای تف به آنکه بیخود درد مرا دوا کرد !

زشت و زیبا

( زشت و زیبا در ادبیات فارسی نمونه های کمی دارد چون سرودن آن بسیار دشوار است.

در اینگونه شعر ، مصرع اول می تواند زشت به نظر آید ولی مصرع دوم آن را زیبا می کند.

این شعر زیبا و زشت است !)

پرانتز: برو خودتو درست کن ، به من گیر…. نده !

زیبا و زشت

از صفا و محبت و شادی

کم نبودم زیر دینت لیک

برده بودم تو را بسی بالا

همچو یوسف به چاه افتادم

چشم بر هم زدم دلم بردی 

یادگار محبت من را 

همچو سرو ایستاده ام درباد

من فرو رفته ام در این گرداب

گر چه پیر و چروک این عشقم

دست تنگم من و کنون دلتنگ

خویش را کرده ام سریع السیر

بوده ام من بسی میانه رو

تو چنان گل به باغ و بستانی

گیج و مبهوت من شدم امشب

هر چه را داده ام به راه تو

یاد داری  تو هم به من دادی؟

کاشکی بیشتر می دادی

زیر من از چه رو تو افتادی

همچو یوسف به چاه افتادم

واقعا” حیله گر و شیادی

بعد نه ماه ناگهان زادی

همچو سرو ایستاده ام درباد

از فرو رفتنم تو دلشادی؟

تو چنان توپ عاری از بادی

چه گشادی تو اندر این وادی

 لیک سرعت برای تو عادی

تو در این در میانه استادی

باد هر سو وزد تو بربادی

این چه بوده به من نشان دادی؟

تو فرو داده ای به آزادی !

رویت

رفت حاجی برای رویت ماه

منتظر بود روزه باز کند

چونکه رویت نکرد در هم شد

چونکه ماتحت او به مردم شد

گفت نه ، من ندیده ام آن را 

روی بام تا هلال را بیند

دست در سفره او دراز کند

خشتکش پاره شد ز بس خم شد

همه گفتند ، حاجی معلوم است

هر که دیده خورَد ، مفهوم است ؟!

ره صد ساله

حافظ پی حدیث گل و لاله می رود

ملت به راه خویش به صد فتنه مبتلاست

یارو برفته است به شورای امنیت

در هر سفر که او برود خانه ی ملل

تا گوید او سخن به در و دیوار و صندلی

دیوار خلق را چو کند روسفید باز

با سرعت تمام زمین را کثیف کرد

بابا کرم زند و برقصد به روی حوض

گفته است گوجه خیار محل ما

یک شب به بورکینافاسو روان شود

آنقدر وقیح بود که در بارگاه عدل

ما را کمر شکست ز خوشبختی و رفاه

بار خرابی است که امروز دوش ماست

میدان رها نموده و در کنج عزلتید

پس نوش جان کنید ز حلوای خویشتن

دنبال یار خویش چو دنباله می رود

از چه برون نیامده در چاله می رود

گوید که نور بیند و با هاله می رود

با قوم و خویش و ابن پسر خاله می رود

با یک دهان باز چنان گاله می رود

با کیسه ی گچ و دو سه تا ماله می رود

او هشت ساله بین ره صد ساله می رود

ناگه به روی پنجه شده باله می رود

ارزان به نارمک است طرف ژاله می رود

ز آنجا نیامده ، به بنگاله می رود

با دست پر ز آلت قتاله می رود

ملت چنین مسیر چه با ناله می رود

ملت کنون چو تسمه ی نقاله می رود

ملت فشرده است و چو کنجاله می رود

این پیکرشماست به غساله می رود !

رکورد گینس

شبی محمود و عبدی زیر کرسی
ذر آورده ز پا هم کفش و ارسی
یکی اینور بخوابید آن یک آنور
جوان بودند و برنا و قلندر
ولی بودند همراه دو دختر
دو تا شهپر همانند کبوتر
سهیلا در دلش می گفت محمود
بیا اینجا بخواب پهلوی من زود
سونیا هم بدی در فکر عبدی
به فکر کارهای سهو و عمدی
ندانستند هر دو بی بخارند دو تایی عاری از حس فشارند
به نیمه شب چو شد هر چهار خفتند
به این دو آن دو تا چیزی نگفتند
خلاصه چهار تا در زیر کرسی
نکردند زیکدگر احوالپرسی
ظریفی بعد چهل سال این شنیده
بگفتا نام آن ها را بدیده
به اوراق گینس ثبتند از بیخ
به نام خرترین مردان تاریخ !

دوش

دوش وقت سحر از غصه هلاکم کردند

تا رسم من به سر قله ی نا امٌیدی

بوالعجب بود که امشب همه پاکیزه بدم

تا روم من سوی بازارخرید دل ِ تنگ

گرچه خسران و ضرر دیده بدم آب شدم 

تا که خون دل من را همه نوشند حلال

تا که سوز دل من را به همه رو بکنند

به سر ناخن انگشت همه بی پدران

همه دانند که شاعر و مترجم هستم

ضربه فنی شده من بعد که خاکم کردند

چند لیتر بنزین سوپر ته باکم کردند

لیک از پاکی و خوبی همه پاکم کردند

ناگهان بود مرا دست به ساکم کردند

چونکه در جعبه نمودند و آکم کردند

گر چه چون سرو بدم لیک چو تاکم کردند

بنده را از ته دل قطعه و چاکم کردند

رنگ و رویی زده از بنده و لاکم کردند

فاش و آسوده بگویم که فاکم کردند !