دنیای من

هر کس به مرام و مسلک خود

برخی پی پول و مال دنیا

برخی پی ظلم و جور و غارت

یک عده مسافر و جهانگرد

من نوح نیم از چه رو پس 

اندر ره سنگلاخ دنیا

دنیای من این است که بدتر

راهی پی زندگی گَُزیده است

یا در پی صرفه ی مزید است

یک شخص دگر چو بایزید است

یک عده به کنج خود خزیده است

طوفان به سرای من وزیده است

یک مار بوآ مرا گََزیده است

از  آخرت شخص یزید است !

دماوندیه

یک قطعه از کوه دماوند به نام اوقاف سند خورد.

ای دیو سپید پای دربند

ای گنبد گیتی ای دماوند

یازده تا سند به نام تو شد

یک قسمت آن به وقف شد بند

خواهند خورند زمین پاکت

یک عده زمین خور پس افکند

چند سال دگر همه ببینند

ویلا شده در پای تو آکند

تفکیک کنند سپس فروشند

هر قطعه زمین به قیمت قند

میلیارد خورند هزار میلیارد

این ناخلفان پست فرزند

این نیست عجب اگر فروشند

یک قطعه ز فردوس خداوند

این بی وطنان همه رذ یلند

این عده همه وطن فروشند

عاری ز اصالت و شرافت

هستند فقط به پول خرسند

خامش منشین بزن تو فریاد

خامش بودن بگوی تا چند

تا درس دهیم به این جماعت

این عده ی پست بی همانند

گویی که سخن نمی نیوشند

این گوش کران به صحبت و پند

تا حرف زنند این کثیفان

آشفته بگردد هر خردمند

تا مردم یکصدا بگردند

دستان همگی چو گشت پیوند

گوییم و یکصدا خروشیم

تا پاک شود ز چهره شان خند

گویی که نموده وقف ، ضحاک

این قطعه ز دامن دماوند

پس وقف پدر بزرگ نوشش

هر کس که بخورد قطعه ای چند.

دم شیر

فرمودند: با دم شیر بازی نکنید

دیدمش ایستاده بر سر کوچه

یک جوانی به وقت سربازی

دست در جیب بود و خنده به لب 

چانه سرگرم حرف و لفاظی

گفتمش که چه می کنی اینجا

از چه هستی تو اینچنین راضی

گفت آقا مگر نمی بینی

با دم شیر می کنم بازی !

دلت خوشه

شب که شد گفتم کنم من گوش آواز بنان          

انکرالاصواتی آمد طبل زد با جاز هم

صبح تا شب می دوم من از برای نان و آب

لیک در جیبم نباشد پول شندرغاز هم

آمده قبض و ندارم مایه تا آن را دهم

آب آمد ، برق آمد زان سپس هم گاز هم

بهر من سرهنگ و سرلشگر نیازی نیست چون

بنده می ترسم ز یک افسر و یا سرباز هم

گفتمش می می خورم امشب بیاسایم دمی

ناگهان آمد یکی ریشو که بد جانباز هم

در مسیر زندگی دلخون شدم از راه چون

یا که سرعت گیر دارد یا که دست انداز هم

بهر من اسقند و فروردین ندارد اختلاف

چونکه با افلاس گشتم روز و شب دمساز هم

من به روز ” تنکز گیوینگ” هم ندارم اعتقاد

چون ندارم مرغ یا اردک و یا یک غاز هم

گر که باشم در کرج درگیر ، راه چاره نیست

چونکه باشد بس گران ته کوچه ی شهباز هم

صبح شد خورشید آمد خوب بیاید خوب که چی

برو بابا تو هم دلت خوشه !

دل می رود ز دستم

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را

راکتور شکستگانیم ای باد روس برخیز

شش ساله قول دادی سی سال هم گذشته

در کشور گل و مل گشتیم جملگی خل

ای صاحب فضاحت شکرانه ی غرامت

آسایش دوگانه حق است بر یگانه

امروز حکم قاضی دیگر به نفع ما نیست

آن تلخ وش که روسی ام اللذایشش خواند

هنگام تنگدستی تحریم و وجه دستی

این خرقه بد می آلود لیکن چو رفت ارشاد

دردی چو نیست پنهان چون گردد آشکارا

باشد که باز بینیم با این اتم شما را

نیکی برای بوشهر فرصت شمار یارا

هات ال و افتتاح و بوشهر آشنا را

روزی تفقدی کن بانک و حساب ما را

با دوستان به موشک با دشمنان شکارا

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

ناول همی تو پیکی من قبل هر غذا را

ملت به روز و شب ها حسرت خورد گدا را

اینک شده گل آلود معذور دار ما را !

دعا

ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم

چه شود گر در رحمت به دلم باز کند

زخم دل می زند این یار بسی سنگدل است

پول ما را که ببردند و بخوردند همه بی پدران

بینوا این دل ما بود ولی همواره

گر که مالیده و رفته است رییس جمهور

پول و ثروت به سرم ریزد اگر شانس بود

گر همه بی صفتان شاه به هر با صفت اند

گر خدا نیز ندانست که با ما چه کند

روی خود را به همان قدرت غایی بکنیم

چه شود گر که شبی باز صفایی بکنیم

زخم خود را چه شود ار که دوایی بکنیم

چشممان کور گر امروز گدایی بکنیم

گوش را منتظر از بهر نوایی بکنیم

ما معاون شده و همچو مشایی بکنیم

دست خود را که اگر بند به جایی بکنیم

بی صفت گشته به یکباره صدایی بکنیم

جای او را بگرفته و خدایی بکنیم !

دزدیده اند

از میان رود کارون آب را دزدیده اند  

هر کی هر کی بوده کشور چند نفر در این میان

تشنه بوده بهر غارت چون شبی از روی عمد

در شب تاریک و بیم موج و بس گرداب ها

در شمال و در جنوب کشور کم آب ما

ملت ما هست بیدار و دمی هم خواب نیست

دزد های بی پدر هر جا که رفتم حاضرند

دیگر امروزه دعا ها هم نگردد مستجاب

گر کلیدش باز ننماید دری را باک نیست 

در میان سفره ی مردم نباشد نان و گوشت

چون خورد ملت ز خوان خویشتن یک لقمه نان؟

خواستم از مرکز تهران روم سوی جنوب

بوده گریان اندر اینجا کودک حلوا فروش

از برای صد تومن درگیر در تاکسی شویم

بین مردم رفته از کف احترام و اعتماد

زندگانی رفت ، ملت زنده مانی می کنند

رفته بودم دستشویی چونکه کارم شد تمام

سنگ را انداختند  قلاب را دزدیده اند

یک تریلی هم طلای ناب را دزدیده اند

یک پاتیل از دوغ با دوشاب را دزدیده اند

از میان آسمان مهتاب را دزدیده اند

نیمی از دریاچه و مرداب را دزدیده اند

چونکه از چشم خلایق خواب را دزدیده اند

چون تمام آلت و اسباب را دزدیده اند

گوییا شخص اولوالالباب را دزدیده اند

چون کلیدش هست اما باب را دزدیده اند

چونکه رندان ایندفعه قصا ب را دزدیده اند

قاشق و چنگال با بشقاب را دزدیده اند

لیک هم از شرق و غرب نواب را دزدیده اند

هیزم بخشایش ارباب را دزدیده اند

از درون ذهن ما اعصا ب را دزدیده اند

کیمیای هستی کمیاب را دزدیده اند

چونکه از مردم توان و تاب را دزدیده اند

ناگهان دیدم شیلنگ آب را دزدیده اند !

دزد قَدَر

گفت پول نفت را دزدی قدر دزدیده است

صحبتی از بیش و کم اینجا نمی باید نمود

گفتمش آری چنین گشته است رسم روزگار

آتشی افتاده در جیب خلایق زین سبب

جای خالی را ز صوت دلکش و بانگ قمر

در شب تاریک ، مردم خواب بودند دزد هم 

او به اسم وام پول ها را هاپولی کرده است 

گفتمش تنها بچاپیده و یا همدست داشت

او نه تنها جیب این ملت ز تنبان کنده است

او نخورده پول پولداران و مال اغنیا

سفره ها خالی است چون دزد گرسنه بی شرف

پس نگهبان ها کجا بودند گاه پاس شب

مال ایتام از خودش دانسته و بس خورده است

بهر او اینجا و آنجا را نباشد فرق چون

طفلکی مشغول بوده روز و شب بر اختلاس

کرده او بس روسفید ارواح هر آرسن لوپن

تا بدانی سایز دزدی را تو در این مملکت

جمله را یکجا دگر آن گل پسر دزدیده است

کم ندزدیده طرف پس بیشتر دزدیده است

هر کسی کو پاک بوده مختصر دزدیده است

هر که را بینی ز خشک و هم ز تر دزدیده است

نعره های انکر الاصوات خر دزدیده است

کیسه های پر ز سیم و پر ز زر دزدیده است

از سه تا بانک بزرگ و معتبر دزدیده است

گفت پول ها را همه این خاک تو سر دزدیده است

بلکه از ابنا و از نوع بشر دزدیده است

بل ز جیب مردم بدبخت تر دزدیده است

هم ز آشپزخانه هم از ماحضر دزدیده است

چونکه او آسوده از زنگ خطر دزدیده است

مال جمله خلق را آن بی پدر دزدیده است

هم ز تهران و ز چند شهر دگر دزدیده است

گاه در منزل گهی وقت سفر دزدیده است

چون تکی از جیب چند میلیون نفر دزدیده است

دست ها را باز کن ، او اینقدر دزدیده است ! 

دریای مازندران

ز دریای مازندران سترگ

بگفتیم امشب کبابش کنیم

عیالم بکند ناگهان کله اش

به تابه چو انداخت با جیز و ویز

بخوردم و دیدم عجب خوب بود

ولیکن به ناگاه در رختخواب

شکم پر زقار و پر از قور بود

بگفتم که ای ماهی بی پدر

بگفتا بشو بی خیال ای رفیق

ز آلودگی من بسی خورده ام

بسی نفت خوردم در این سال سی

یکی فاضلابش رها کرده است

به ساحل نبینی تو جایی تمیز

شده ماهیان جمله دربند و گیر

به دریای مازندران سهمناک

تو حالا کباب مرا خورده ای ؟

برو شاد می باش کو زنده ای

به ناگه خروشید دریا و گفت

وطن را چو من تاج سر بوده ام

بیایید کار درستی کنید

اگر دیر جنبید من مرده ام

چنین گفت دریا به ایران زمین

گرفتم چو ماهی سفیدی بزرگ

فرو برده با جام آبش کنیم

برآورد بیرون همه فله اش

و آورد آن را به شب روی میز

و طعمش برایم چه مطلوب بود

گرفتم ز شام خودم من جواب

به پایین تنه باد پر زور بود

چه کردی تو با من ز شور و زشر

بیا با تو گویم ز رازی دقیق

شکسته است با آب و نفت گرده ام

ز دریای آلوده ی پارسی

یکی چاه نفتی به پا کرده است

پر است از زباله درشت است و ریز

ز بالا و پایین به آب است قیر

همه چیز باشد بجز آب پاک

ز طعم کباب من افسرده ای ؟

که نفت و کبابی چنین خورده ای

ندارم به دنیا چو من مثل و جفت

همیشه شما را سپر بوده ام

به آلوده سازان درشتی کنید

خودم را ز یاد شما برده ام

ز آلودگی مرده ام من ، همین!