یک قطعه از کوه دماوند به نام اوقاف سند خورد.
ای دیو سپید پای دربند
ای گنبد گیتی ای دماوند
یازده تا سند به نام تو شد
یک قسمت آن به وقف شد بند
خواهند خورند زمین پاکت
یک عده زمین خور پس افکند
چند سال دگر همه ببینند
ویلا شده در پای تو آکند
تفکیک کنند سپس فروشند
هر قطعه زمین به قیمت قند
میلیارد خورند هزار میلیارد
این ناخلفان پست فرزند
این نیست عجب اگر فروشند
یک قطعه ز فردوس خداوند
این بی وطنان همه رذ یلند
این عده همه وطن فروشند
عاری ز اصالت و شرافت
هستند فقط به پول خرسند
خامش منشین بزن تو فریاد
خامش بودن بگوی تا چند
تا درس دهیم به این جماعت
این عده ی پست بی همانند
گویی که سخن نمی نیوشند
این گوش کران به صحبت و پند
تا حرف زنند این کثیفان
آشفته بگردد هر خردمند
تا مردم یکصدا بگردند
دستان همگی چو گشت پیوند
گوییم و یکصدا خروشیم
تا پاک شود ز چهره شان خند
گویی که نموده وقف ، ضحاک
این قطعه ز دامن دماوند
پس وقف پدر بزرگ نوشش
هر کس که بخورد قطعه ای چند.