درگیری با حافظ

درگیری با حافظ (یوسف گمگشته)

( تقصیر یعنی کوتاهی)

یوسف گمگشته می آمد به کنعان گیر کرد

یک نفر آمد و گل های گلستان چید و رفت

این دل غمدیده ی ما نیمه شب اسهال شد

گفت نومیدی چرا واقف نه ای از سٌر غیب

چونکه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

در بهار عمر ما و بر همه تخت و چمن

گفت می داند خدای حال گردان حال ما 

کنج فقر و خلوت و شبهای تار است سهم من 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

یک نفر در راه با پورشه طرف را زیر کرد

کلبه ی احزان ما را بی سبب درگیر کرد

خواب خوش را بی پدر بر ما چه بی تاثیر کرد

گفتمش پیرم در آمد زانچه این تقدیر کرد

کی توان کابوس دنیای مرا تعبیر کرد 

یک نفر کار خودش را یکدفعه از زیر کرد

گفتمش حافظ برو بابا خدا تقصیر کرد

می توان شعر مرا اینگونه هم تفسیر کرد

همٌه ی این طول عمر ما دو روز است اَه اَه !

در زلف چون کمندش

در زلف چون کمندش پیچیده ایم بدجور

بی جرم و بی جنایت سر را زتن جدا کرد

سهمش ز مال دنیا گوزی بود به ریشش

غافل از اینکه بوده در دست یار ساطور

هر آنچه بر من آمد آن یار بیوفا کرد

هر کس که مثل بنده هر دم خدا خدا کرد

داعش فرهنگی

داعش سوار پورشه امروز کرده حمله

آنکس که در خیابان میلیارد و نیم سوار است

دیروز من بدیدم یک دانه مازوراتی

راننده دختری با بوگاتی سیاهی

بر پول نفت مردم اینها همه سوارند

امروز جای ارزاق یا گندم حیاتی

گویند داعشی ها در پشت مرز هستند

جای بریدن سر آن سوی مرز ایران

ملت ز فقر امروز بی پشت و بی پناه است

بی غیرتند اینها کو غیرت و همیٌت

دزدان همیشه بیدار مردم به خواب نازند

در کوچه و خیابان ، در برزن و محله

او در فساد و دزدی سرگرم کار و بار است

منهم پراید داشتم ، کهنه و قازوراتی

گفتم عجیب تکه است قربون برم الهی

ور نه سه چهار میلیارد را از کجا می آرند

وارد همی نمایند پورشه و مازوراتی

لیکن سران آنها در بوگاتی نشستند

اینها همه بریدند گوش جوان و پیران

یارو به پشت پورشه سرگرم قاه قاه است

آیا تمدن است این یا عین بربریت

مردم دگر ندانند ، سر یا ته پیازند !

خورده اند

مملکت در دست رندان بوده آن را خورده اند

                                        پول بیت المال را از بیخ و از بن برده اند

جای آب و آبیاری پای گل شاشیده اند

                                        زین سبب گل ها همه در باغ ما پژمرده اند

بر سر هر کوی و هر برزن نوای شادی است

                                        ملت ما بی سبب ناراحت و افسرده اند

نیم مردم همچو بیماران مشرف بر وفات

                                        نیم دیگر زنده بوده قبلا” ، اینک مرده اند

پول را بردند و اینک در پی ناموس خلق

                                        مام میهن را به شبها جملگی آزرده اند

دستشویی ها تمیزند و معطر گشته اند

                                         گفت رندی محتوای چاه را هم خورده اند !

خواهد شد

از ما به زمانه گفتگو خواهد شد

هر دست که دست دگران را نگرفت

عاشق که همیشه رهرو عشق بدی 

آینده ی عاشق عاقبت خوش باشد

فردوس برین سهم دل هر عاشق

چل گیس که فخر مو نمودی همه عمر

اسرار نهفته پشت و رو خواهد شد

یک روز در این میانه رو خواهد شد

ذکر لب هر فسانه گو خواهد شد

بهر عقلا چو آرزو خواهد شد

بی حرف و بی بگو مگو خواهد شد

آخر کچل و بدون مو خواهد شد !

حلال زاده

این جدٌ بزرگ ما که حضرت آدم بود

وانگه پسرش قابیل خون اخوی را ریخت

چون جد بزرگ ما خود معصیت حق کرد

زان روی که می گویند از روز ازل تا حال

اول بشری بوده کو خود به گنه آلود

دستش چو پر از خون شد آتش شد و دنیا دود

ما را چه گنه باشد در بارگه موعود

فرزند حلال آن است کو مثل پدر می بود !

حل مشکلات مملکت

دوش پرسیدم ز مسئولان امر

گفت تا اوضاع بس بهتر شود

تا گرانی رفع گردد از میان

تا شود حل مشکلات هسته ای

بهر آزادی هر حرف و سخن

تا که بیکاری بگردد ریشه کن

تا که گیرند و ببندند رانت خور

تا زمین خواران همه زندان روند

تا که مردم صاحب خانه شوند

از برای حفظ استقلال نیز

بهر رفع اینهمه دلواپسی

از برای رفع این بحران آب

تا همه دریاچه ها احیا شوند

تا که آموزش بگردد رایگان

گفتمش حل شد تمام مشکلات

ریش خود خواراند و با تاکید گفت

بهر این ملت چه ها باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

پس بگو دیگر چه ها باید نمود

مرد را از زن جدا باید نمود

حکایت روستایی و گاو

 از روی حکایت مثنوی

روستایی شیر در آخور ببست

روستایی شد در آخور سوی شیر

گاو گفت ار روشنی افزون بدی

روستایی دست خود چون کرد باز

خشمگین شد پس موبا یلش بر گرفت

چونکه روشن گشت او گاوی بدید

گفت او کاین داستان معنوی

تو بگو گاوی الاغی چیستی ؟

گفت نی گاوم من و یک گاو گاو

گفت پس حالا که شیرم خورده ای

پس تو را ذبحت کنم در روز عید

گفت با او بی خیال این خشم چیست

حال بس کن گر که شیرت خورده ام

پس بیا و کله ام را تو نبر

زان سپس آن گاو تا که زنده بود

چون لباس گاو او پوشیده بود

بشنو از من چون شکایت می کنم

گر که ما را صبح و شب دوشیده اند

باش تا غران شود شیر درون

چونکه هر شب شیر ما را خورده اند

گاو شیرش خورد و بر جایش نشست

چشم او کم سو بدی آن مرد پیر

روستایی لاجرم دلخون شدی

دست او خوردی به یک چیز ( دمب!) دراز

دکمه اش را او زدی بس سخت و سفت

لرزه بر اندامش افتادی چو بید

خوانده بودم من ز روی مثنوی

جان من بر گو تو شیرم نیستی ؟

گاف اول زان سپس آ بعد واو

آبروی بنده را تو برده ای

تا کبابت را خورم من با نبید

پس به زیر چانه ات این پشم چیست

آبروی مر تو را گر برده ام

در عوض هرشب تو از شیرم بخور

روستایی سرور و او بنده بود

روستایی مر ورا دوشیده بود

من ز شیر  گاو حکایت می کنم

پس لباس گاو بر ما دیده اند

از لباس گاو او آید برون

لاجرم پس شیر ما را خورده اند !

امیر حسامی

حسن کلید ساز

با ریتم ” آهای کلید سازم من ” داود مقامی” یا  تاجیک

حسن  روح انی

حسن کلید سازم من            خوبشو می سازم من

اونوقت که کاندیدا شدم          از طرف خدا شد م

               میخوام برم به پاستور

               قر بدهم من اینطور

قفلایی که محمودی روی درا زد          پس چرا وا نمیشه ببین کجا زد

این قفل و زد فلک زده                      دورشون هم کپک زده

              میخوام برم به پاستور

              معتدلم من اینطور

حسن کلید سازم من            یک دونه می سازم من

این کلیده جا نمیشه             بگو چرا وا نمیشه

            میخوام برم به پاستور

            سوار بشم آسانسور

پس چرا وا نمیشه این قفل هسته           خاک تو سر داد بهشون یه دونه بسته

اون جای مهر رو پیشونی                    ایندفعه شد پشیمونی

           رفته به لاک تردید

           کاترینه رو چو نر دید

حسن کلید سازم من…………………..

عبید ایرانی