حریم سلطان

هر شب همه درگیر سلیمان شده ایم 

خرم به دسیسه های خود سرگرم است

آن یک به کنار مصطفی جا شده است

ماهی دوران ز خلوت طرف کیش شده است

سنبل و گل آقا به دعوا شده اند

امروز خدیجه نیز تنها شده است

این قصه ای از حریم سلطان باشد

ای خلق عجب مفلس و درمانده شدیم

دیگر نگهی به حافظ و سعدی نیست

جایی که بگوئیم که عطار چه گفت

حافظ زچه می گفت ز پیغام سروش

آیید کمی به خویشتن برگردیم

دین رفت و ایمان و صداقت هم رفت

ما وارث تخت و تاج هر پادشهیم؟

ما لایق این حکومت بیدادیم

طوفان بلا به ملت ما زده است

بیننده ی این حریم سلطان شده ایم

این والده هم در پی جنگ نرم است

لا لنگ نگار به ابراهیم وا شده است

اوضاع حرمسرا قاراشمیش شده است

با حیله در این حرمسرا جا شده اند

سرگرم به رتق دو قلو ها شده است

یا قصه ی آن سیکیم سلطان باشد

در وادی فرهنگ چه وامانده شدیم

درماندگی از نگاه فرهنگی چیست؟

امروز بگوئیم که ستار چه گفت

امروز همه محو به شاگرد گوگوش

دانید چرا جمله ی ما نامردیم

ناموس برفت پس شرافت هم رفت

ما مدعی ریاست بارگهیم ؟

زیرا همه چیز را به یکجا دادیم

فرهنگ و شعور خلق درجا زده است

عبید ایرانی

حافظانه

اگر ما گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

دگر یارای رفتن نیست ملت جمله بنشسته است

همه یارانه گیریم و برای چهل تومن شادیم

اگر حقی است حق ماست حق دیگران باطل

همه گنجشک روزی و کلاه یکدگر در دست

دگر این چنته ی مردم شده خالی ز عزٌ و جاه

همه دلبسته ی پولیم لیکن در کلام و حرف 

همه مغلوب ودلخسته سرافکنده به دورانیم

برای پول و قدرت یکدگر پامال می داریم

همه دلبسته ی آسیم و یا جفت شیش در تاسیم

برای مال دنیا ما به جنگ یکدگر رفتیم

نوای نی غم افزا بوده و جاوید خواهد بود

سخندانی و خوشخوانی نمی ورزند در شیراز

بگیرند و برند ما را به جرم اینکه مِی سازیم

تمام ما ز جنگ زندگی معلول و جانبازیم

چو آید  همٌه ی آن را برای قبض پردازیم

همه یکدنده و خیره همه مغرور و لجبازیم

ولی فریاد می داریم ما هُدهُد و شهبازیم

به تاریخ گذشته با تمام فخر می نازیم

لوای معنویت را سر قلٌه برافرازیم

به بانگ کذب می گوییم پیروز و سرافرازیم

دروغ ورد زبان ما همه پشت هم اندازیم

قمار زندگی را زین سبب پیوسته می بازیم

در این آوردگاه ما همٌگی افسر و سربازیم

ز تار و عود دوریم و همه درگیر این سازیم

تو گویی همٌه ی ایرانیان از اهل شیرازیم !

حاجی

در یکی حجره در ته بازار

آب را بر شیر ها بستی بگو

کیسه ی شن را نمودی باز تو

پس چرا بار برنج سنگین نشد

رفته ای دنبال آن سود نزول؟

گفت آری آنچه گویی کرده ام

آنچه را گفتی به آنجا برده ام 

چون تویی استاد و منهم برده ام

گفت بازاری به او صد آفرین

رو وضو گیر تا سوی مسجد رویم

گاه ظهر است چون نمازم دیر شد

تاجری می گفت با شاگرد خویش

پیه را با روغن آغشتی بگو

کرده ای مخلوط را آغاز تو؟

سفره ام از پول آن رنگین نشد؟

فاش برگو ای فلان ابن فضول

زیر دستان خودت پرورده ام

حق ایتام و فقیران خورده ام

جمله را از بهر تو آورده ام

کار دیگر پس نمانده بر زمین

وارد جمعیت ساجد شویم

نا گهان دوزخ به من تصویر شد!

جیگر

اصفهانی یک عدد جیگر خرید

آمد آن پورش و گفتا چیست این

گفت من نامش نگویم بر تو فاش

گاه گاهی مادرت با نام این

گفت اَه اَه من چرا اَندُه خورم

برد خانه تا خورد او با نبید

در درون بسته نامرئی است این

بایدش یابی تو با همٌ و تلاش

خواندم سوی خودش ای نازنین

پس بگو گٌه باشد این گه کی خورم!

جنگل

شبی با دوستان رفتیم جنگل

سه چهار تا سیخ هم گوجه کبابی

شبی رویایی و همراه با چیز

نمی دانم که فتنه از زغال است

دم صبح باز آن آتش به پا شد

چو گاه رفتن از جنگل رسیدی

از آنجا رفته و دلشاد بودیم

به روز بعد در اخبار آمد

گرفته آتشی پر زور و پر دود

که آتش سر ز خاکستر برون کرد

برای یک کباب زهر ماری

خورد کا ردی به آن اشکم که بیجا

و یا جنگل چرا سطل زباله است

بیایید قدر جنگل را بدانیم

که جنگل ثروت این مردمان است

نگهداریم بر جنگل بقا را

که آنها نیز از این آب و خاکند

درود ما به هر حامی و یاور

شما که گنجدار سرزمینید

همیشه باقی و پاینده باشید

کبابی داشتیم بر روی منقل

و با یک استکان و جرعه آبی

و با یک مشت زغال فتنه انگیز

و یا از دست جمع اهل حال است

که گرما بخش بزم بچه ها شد

کسی آتش به خاکستر ند یدی

که یک شب از محن آزاد بودیم

که یک دم غفلت و کلی پیامد

ندانستند آتش از کجا بود

هزاران اصله یکجا سرنگون کرد

شده جنگل خراب و لخت و عاری

 نموده آتشی اینگونه برپا

پلیدی ها به هر جایش حواله است

نباید بی تفاوت ما بمانیم

از آن همٌه از پیر و جوان است

 برای نسل آینده خدا را

اگر جنگل نباشد که هلاکند

محیط بانان نستوه و دلاور

شما که سرور ایران زمینید

امید مردم  آینده باشید !

جانشین

(به محمدرضا عالی پیام)

در کشور ما هر کچلی زلفعلی است

عالی چو بود پیام و نام این مرد

دلبسته به عشق وطن است از دل و جان

این شعر ز فرزند حسامی باشد

یک شب پدرم گفت که با رفتن من

سلطانی طنز وطن از آن تو باد

هر شخص ز محتوای نامش بری است

پس هیچ مگو پیام او سرسری است

امروز که شعر او همه دلبری است

این گفته نه اینوری است نه اونوری است

نوبت به کسی رسد که او هم جری است

بعد از پدرم ، مقام تو سروری است

توپ

( محمد علیشاه قاجار مجلس را به توپ بسته بود)

بگفتا ممدلی آن شاه قاجار

بگفتم مجلس شورای فعلی

چو هر کس شد وکیل وضعش شود توپ

ببین مجلس به تانک و توپ بسته است

ز تانک رسته ولی از توپ نرسته است

دویست تا توپ در آنجا نشسته است!

تهران

شهر ما تهران و بی در پیکر است

شرق آن تا جاجرود است غرب آن

هست روی یک گسل بی گفتگو

پر ز اکسید و اسید است این هوا

آب لوله پر زلای و پر گل است

متروی آن هست بازاری بزرگ

شیر آن عاری ز پالم و روغن است

جمله بیکارند ، هر پیر و جوان

در شمال شهر برجی دیده ام

از فساد و دزدی و از اختلاس

بس که مردم غرق در آسایش اند

هر که ریشو گشت وضعش سکه شد

گر حقایق را ز ما کتمان کنند

وعده های دولت و کابینه را

شهر تهران پایتخت کشور است

از کرج هم یک کمی آنور تر است

گر بلرزد خشتک مردم تر است

هر نفس کش اندر اینجا مضطر است

آب را پنداشتم من جوهر است

هر چه را خواهی به مترو اندر است

گوییا شیرش ز یک گاو نر است

همچو یک لوطی ولی بی عنتر است

مستراحش هم ز سنگ مرمر است

شعبه ی هر بانک از آن یک بهتر است

پورشه امروز از پراید هم بیشتر است

جیب او پر پول و پر سیم و زر است

یک حقیقت از همه روشن تر است

هر که باور می کند بی شک خر است!