حاجی

در یکی حجره در ته بازار

آب را بر شیر ها بستی بگو

کیسه ی شن را نمودی باز تو

پس چرا بار برنج سنگین نشد

رفته ای دنبال آن سود نزول؟

گفت آری آنچه گویی کرده ام

آنچه را گفتی به آنجا برده ام 

چون تویی استاد و منهم برده ام

گفت بازاری به او صد آفرین

رو وضو گیر تا سوی مسجد رویم

گاه ظهر است چون نمازم دیر شد

تاجری می گفت با شاگرد خویش

پیه را با روغن آغشتی بگو

کرده ای مخلوط را آغاز تو؟

سفره ام از پول آن رنگین نشد؟

فاش برگو ای فلان ابن فضول

زیر دستان خودت پرورده ام

حق ایتام و فقیران خورده ام

جمله را از بهر تو آورده ام

کار دیگر پس نمانده بر زمین

وارد جمعیت ساجد شویم

نا گهان دوزخ به من تصویر شد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *