بماند

هر که زد جیب خلایق به سرِ کار بماند

گر چه مفلس و فقیریم به کس رو نزدیم

گلٌه ی گرگ بزد ملت ما را بدرید

صبح کاذب بدمید و همه را افسون کرد

آن رفیقی که همه روح و تنم با او بود

روز ها با من و همراه دلم بود ولی

فقر و بیکاری و فحشا و مخدٌر همه جا

در پی خارش پشت منتظر انگشتیم

هر کسی روزه گرفته است به ماه رمضان

رفته بودم که کنم قرض ز یک بازاری

شعر من شد خطری پای دگر درگیر است

جز دلم کو ز ازل تا به ابد شعر سرود

وانکه این کار ندانست گرفتار بماند

سٌر ما بود که در مخزن اسرار بماند

بر سر لاشه ی ما گلٌه ی کفتار بماند

زان سپس بود که ملت به شب تار بماند

گفت در فکر تو ام لیک به افکار بماند

دم به دم با دگران بود که شب کار بماند

اندر این دایره چون نقطه ی پرگار بماند

ملت امروز گرفتار به اذکار بماند

بر سر سفره ی خالی سر افطار بماند

این طلای زن من بود به بازار بماند

محتسب دست به جیب در پی اخطار بماند

کس ندیدم که چنین مفلس و بیکار بماند!

شبریز

“ساقیا ته استکان هایت نمی گیرد مرا

لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بریز

نه شراب روس می خواهم نه جنس ارمنی

از همین سگ مزه های تلخ ایرانی بریز”

گوییا استاد طوسی هم کنون مهمان ماست

از همان قر ها و از آنجا که می دانی بریز

گرچه تلخ است این حقیقت از عرق هم تلخ تر

مزه را با لهجه ی خوب خراسانی بریز

شهر مشهد گشته باب الفاحشه این روز ها

از برای این عراقی ها به مهمانی بریز

هی نگو جامت لبالب گشته جام من تهی است

همچو دولت وعده های بند تنبانی بریز

خلق و خوی اغنیا و اشقیا حیوانی است

بهر آنها پیکی از احساس انسانی بریز

خون ملت هست در شیشه ولی ته مانده را

همچنان آن گوسفند عید قربانی بریز

گرچه رفته خاوری در کانادا با عشق و حال

چند میلیاردی به بابک نوع زنجانی بریز

نوحه خوانان جملگی ماه حرام میلیونرند

چند صد میلیون تو از بهر رجز خوانی بریز

هم وقاحت را ز جام احمدی بی نژاد بردار هم

اندکی شرم و حیا در جام روحانی بریز

گشته ویران مملکت از میهنم چیزی نماند

یک دو پیکی فاتحه می خوان به ویرانی بریز .

برادر رضاعی

اگر کودکی از زن دیگری بجز مادرش شیر بخورد ، با فرزندان آن زن برادر یا خواهر رضاعی (شیری)  می شود.

یک روز زنی ز فرط غمباد

چندی که گذشت یک الاغی

گفتا که بیا برادر من

کرد آن پسرک زخشم فریاد

گفتا که زشیر مادر من

مائیم برادر رضاعی

خوردند چو تو بسی ز شیرش

یک گله برادر رضاعی

یک ملت خواهر و برادر

پس زانیه ایم جملگی مان

شیری ز الاغ به کودکش داد

بگرفت از آن پسر سراغی

ای یار عزیز و سرور من

کی نسبت اینچنین به من داد؟

خوردی تو شبی برادر من

پس بحث ندارد انتفاعی

زین روست درآمده است پیرش

گشته اخوی به چهارپایی

چون شد که بهم شدند همسر

هم تو و من و تمام اخوان!

بچسب

روزی از این روز ها محمود آن یار شفیق

گفتمش باشد ولی تو همچو بنده مرد باش

هر کسی آمد به پیشت ناز کرد بی گفتگو

هر کسی بی پول و مفلس شد نباشد چون گدا

دوست گر بی غل و غش بودی بدان بس با وفاست

گر روی در باغ وحش شیر و پلنگ ول معطلند

یار چون غار است و باشد هم بسی پر مدعا

حال تو خوب است در ویلای مهر شهر خودت

شانس رفته از بر من تخت گاز با پورشه ای

جبری است این زندگی بر آدم مفلس چو من

یک خرکچی داد بر من سال های پیش پند

حال هم من هر چه گویم پیش تو بی حاصل است 

گفت آبدوغش تو ول کن پس خیارش را بچسب

مسجد ار رفتی برو لیکن منارش را بچسب

صورتش را تو نبین آل و تبارش را بچسب

جیب او را ول بکن تو اعتبارش را بچسب

گر رود در کوره آنگه تو عیارش را بچسب

چون درازی دوست داری پس تو مارش را بچسب

یار غار اینگونه است حتما” تو غارش را بچسب

دوست چون مستاجر است حال نزارش را بچسب

تو به من گویی برو اینک غبارش را بچسب

از چه رو گویی برو تو اختیارش را بچسب

گر خرت افتاد برخیز و تو بارش را بچسب

از تمام گفته ی من تو خیارش را بچسب!

باید نمود

مر تو را در دین خود مقروض می باید نمود

بعد از آن در لیست امشب از برای وصل تو

چونکه یک شب نیست کافی ای گل زیبای من

تا نیفتد پرده ی اسرار ما در دید خلق

گر چه ما دستی به شعر و شاعری داریم لیک

تا نگویی راز ما را با رقیب و مدعی

سوز عشقت این دل بیچاره را پر کرده است

زان سپس با بوسه ای محظوظ می باید نمود

نام زیبای تو را ملحوظ می باید نمود

مر تو را ای نیکرو هر روز می باید نمود

راز دل را زین سپس محفوظ می باید نمود

یک شب دیگر تو را منفوذ می باید نمود

با لبانم مر تو را لب دوز می باید نمود

مر تو را با این دل پر سوز می باید نمود!

بارها فکر کرده ام که چرا

بارها فکر کرده ام که چرا

اینهمه فتنه بین ما برپا ست

تو به جایی منم به جای دگر

اینهم از قیل و قال این دنیا ست

عاقبت آن کسی که بد بکند

پیش وجدان خویشتن رسواست

هر چه خواهی بکن ولیک بدان

که من عشقم هنوز پا بر جا ست

تو همانی که پیش چشم من

بوده زیبا و همچنان زیباست

آنچه می گویمت ز جان و دل است

پیش من این حقیقتی پیداست

هر چه خواهی کنون تو با من گو

سنگ قبرم بدان فقط شنوا ست .

ایوان مداین

از روی ” ایوان مدائن ” خاقانی سروده شد.

پستوی قرائن

هان ای زنک خودبین ، از بنده گذر کن هان

صد بار تو را دادم ، پولی که مرا بوده است

دادیم به سمساری ، هر آنچه تن ما بود

از زخم زبان تو ، آتش بگرفتم من

گویی تو هدفمندی ، هر ماه به چهل بندی

لجبازی و یکدنده ، یکدنده نه بی دنده

ما بارگه دادیم ، یک عمر به تو دادیم

اینک که شپش ها هم،صدقاپ کنند بازی

یکدست لباس مرد،چون اسلحه ی رستم 

گفتند که وضع تو، خود بازی تقدیر است

دریای خروشانی ، چون لب به سخن آری

برخیز و زهمسایه دریوزه ی وامی کن

اوضاع مرا ای زن ، آیینه ی عبرت دان

کفگیر ته دیگ است ، از بیخ بکن د ندان

بر کنده لباس از تن ، اینک شده ام عریان

کی سوخته جانم من ، کم کم شده ام بریان

هر کهنه خرابی را،کم از سوی من می دان

هی حرف خودت می زن،هی تو خر خود می ران

هر آنچه که می بوده است،از مرغ و پلو با نان

در جیب من خسته، آلوده  به  صد خذلان

در کار خرید مد ، لبخند زنان نسوان

از بازی این تقدیر،هر دم شده ام گریان

از خشم تو می ترسند،هم روبه و هم شیران

شعر تو نمیباشد از بهر کسان  تنبان

اینترنت

( فتا مخفف فضای تبادل اطلاعات و نام پلیس اینترنتی ایران است)

این ملت ما سه چهار هفته است

اینترنت ما ولی شده فیلترنت

از هر ده سایت نه عدد می بینی

هر کاربری به فیلتری بر خورده

با اینهمه مردم همه اینترنتی اند

این محتسبی که نام او گشت “فتا”

اینترنت اگر برای هر کاربر است

هر کس که به وبلاگ دو خطی بنوشت

امروز هر آن کسی که ذوقی دارد

وایبر بگذاشته تلگرامی شده است

درگیر و دربند اسامی شده است

مسدود به کاربر گرامی شده است

آویز فضاحت کلامی شده است

فیلتر شکنی کار تمامی شده است

 یادآور شعر اعتصامی شده است

پس جوٌ و فضا چرا نظامی شده است

درگیر پلیس انتظامی شده است

خواننده ی اشعار حسامی شده است!

اینترنت ملی

این سرعت اینترنت ما پایین است

                           و جو مجازی اش کمی سنگین است

تجمیع شده هر آنچه فیلتر بوده است

                           فیلترنت ما از این جهت رنگین است

امکان به دسترسی نباشد موجود

                            این فحش و ناسزاست یا توهین است

تا اینکه نشسته پشت یک رایانه

                             روحیه ی هر کاربری غمگین است

گویند که اینترنت ملی آید

                              من شیره نخورده گویمت شیرین است

گفتم که چرا وضعیت ما این است

                               گفتا ” بیله دیگ بیله چغندر ” !

ایرج میرزا !!

گویند مرا چو داد همسر

یک حرف و دو حرف بار من کرد

دستم بگرفت و با خودش برد

هی حرف زد و منم شنیدم

الفاظ رکیک بار من کرد

همچون خرکی سوار من شد

بدبختی من ز هستی اوست

دندان به لبان گزیدن آموخت

تا شیوه ی باربردن آموخت

اجناس گران خریدن آموخت

نا گفتن و پر شنیدن آموخت

از خشم به خود پریدن آموخت

در عشق به من چریدن آموخت

برکنده غلفتی از سرم پوست !!