پلیس

داشتم در کوچه ای رد می شدم

یک موتور با ترک دنبالم نمود 

با خودم پنداشتم شاید پلیس ویِژه است 

ناگهان این فکر بد حالم نمود                                                                         

لیک دیدم هر دو جیب بر هر دوشان چاقو کشند

آه راحت من کشیدم؛ صحنه خوشحالم نمود!

پلنگ ایرانی

( برای همایش پلنگ ایرانی در دانشگاه محیط زیست سروده شد)

همایش گرچه از بهر پلنگ است

سخنرانی زیاد و حرف بسیار

یکی گوید شکارش منع گشته

یکی گوید حفاظت سخت باشد

اگر چه لنگ لنگان پیش رفتید

پلنگان با عمل محفوظ گردند

به روی پیرهن در تیم فوتبال

نصیحت می کنم بنده شما را

برای حفظ این حیوان نادر

اگر چه این پلنگ ما قشنگ است

همایش ها همه پر آب و رنگ است

یکی گوید که این حرفی جفنگ است

حفاظت حرفه ای پر دنگ و فنگ است

به هر گامی در این ره قلوه سنگ است

بپا خیزید یاران وقت تنگ است

پلنگ ما چرا شکل نهنگ است

نصیحت نی ز روی کین و جنگ است

کٌمیت کارتان از بیخ لنگ است!

پشیمان

ما ز زر بودن پشیمان گشته ایم 

چون پشه بر پشت یک فیل بزرگ

ناز نازی گشته اید ای دوستان

چرخ مردم پاک کم باد است ای یاران مدد

چون نفس ها حبس در سینه شده

ما که عادت کرده ایم بر گند وگه

در تمام سال یک شب خوش شویم

گر دهان را پر ز خاک رس کنید

مرحمت فرموده ما را مس کنید

گر چه کم وزنیم ما را حس کنید

نام خود را یکدفعه اس اس کنید

از برای باد  کم فس فس کنید

از گلو یا از دهان خس خس کنید

لعن بر بانی و بر باعث کنید

عیش ما را کم دگر ناقص کنید

بهتر است از اینکه خود را چس کنید!

پند استاد

در نزد اوستاد شدم یک شبی که او

اندر کلام خویش به عرش فراغ رفت

تعظیم کرده به او گفتم اوستاد

پندی بده که زندگی ام سخت و شاق رفت

انداخت او نگه عاقل و سفیه

ناگه بلند شد و زود از اتاق رفت

برگشت او نشست و رو سوی من نمود

گفتا به من که محتسب از کنج باغ رفت

زان پس بگفت خاک به سر باد هر که او

طوطی رها نموده به سوی کلاغ رفت

یا هر که از پی هوس و حس انتقام

پیوند را گسست به مهر طلاق رفت

القصه فاش گویمت این را کنون که باز

تاریک شد چون که ز مجلس چراغ رفت

بیچاره آن کسی که گرفتار عشق شد

خوشبخت آن که کره خر آمد الاغ رفت !

پاکترین دولت تاریخ

ای پاکی دولتت نمایان

ای حلقه ی مفقوده ی داروین

ای مظهر پاکی و صداقت

ای هم تو مدیر و هم مدبٌر

ای قادر مطلق جهانی

ای پاکترین فرد معاصر

بر هر سر برزن و خیابان

صورت و جبین تو پر از چین

عاری صفتی تو از خجالت

کابوس زمانه را معبٌر

از تو تبه است زندگانی

مردم همه بر لعن تو قاصر

ای پاکترین دولت تاریخ

تیشه تو زدی به ریشه از بیخ

تو مانده ای و اسی مشایی

دیروز جفای تو عیان بود

بر کشور و بر ملت دون بخت

گر رفته به کشور آبرویت

پس آب بریز به نقطه ی سوز

ای مهره ی ارزشی کجایی

امروز چرا تو بیوفایی

چندی تو نمودی کدخدایی

از مسند قدرتت جدایی

ای سوخته بابا چه بلایی

ای پاکترین دولت تاریخ

تیشه تو زدی به ریشه از بیخ

چون بانک تو دست خاوری بود

آن نفت و نفتکش بخورده است

آن یک بده همچو یک پدیده

حاضر همگی برای خوردن

فی الجمله نترس از عدالت

چاپید و برفت بیوطن زود

میلیارد دلار زده است و برده است

با صاحب دزد خیر ندیده

هم خوردن و هم برای  بردن

دارند به این وطن عداوت

ای پاکترین دولت تاریخ

تیشه تو زدی به ریشه از بیخ

دریاچه ی ما تو خشک کردی

امروز همه گرانی از توست

تحریم که بد کاغذ پاره

امروز تمام مردم ما

تو آیت خشم کبریایی

آهو تو بری ز مشک کردی

در هر شٌری نشانی از توست

تحریم شدیم به یک اشاره

گویند ولو به رمز و ایما

انگار که پشم کبریایی

ای پاکترین دولت تاریخ

تیشه تو زدی به ریشه از بیخ

پاسخ به مغان

خسرو پرویز بس که می می خورد

مشورت کرده با جسارت و ترس

یک طرف سطل می و آنور آب

خر چو بو کرد رفت سوی آب

پس مغان جمله پایکوب شدند

زان سپس همٌه در بر خسرو

پس بگفتند خر که آب خورد

سر تکان داد خسرو پرویز

خر چو بوده نخورده است از می

مغ و مغ زاده موبد و دستور

جمله پیر مغان فروماندند

خسرو را هم به جمع خود خواندند

یک خری را به سوی آن راندند

چون خران خر به ملک ایجادند

بانگ شادی تمام سر دادند

کرده تعظیم به خاک افتادند

نا کسان جام می به تو دادند

گفت مردم به جام می شادند

چون خران همٌه گاو بنیادند

جملگی از صرافت افتادند !

بیشین بینیم با !

(جاهلانه : ” ندیدم ” را “نییدم” بخوانید)

روی برف رفتی جا پا تو ندیدم

هیبت صورت تو کشته منو

دیگه جون من تو هم مثل همه

تو به من گفتی صفا تو عشق است

سی چهل تا مریدت از عقبت

روزا قلدر می شی پس شب کجایی 

نال زدی که کار و بارت سکه است

اعتراضی به حقوقاتم نیست

تا که مرغ عشق بشیم تو قفست

جون تو چا کرتیم عرذ می خوایم

رو زمین بودی هوا تو ندیدم

از جلو ، من که قفا تو ندیدم

بیوفا بودی وفا تو ندیدم

جون تو عشق و صفا تو ندیدم

لا مروت عقبا تو ندیدم

روزاتو دیدم شبا تو ندیدم

بینوا من که نوا تو ندیدم

ته فیش من سنواتو ندیدم

لاکردار من قفسا تو ندیدم

شب بودش من سیبیلاتو ندیدم !

به یاد پدر

در فراغ تو ازین سوخته تر باد پسر

تا نبیند دگر او هجر تو و دوری تو

نظرش گر که نیفتد به رخ ماه پدر

چون سراپای وجود تو سر و جان من است

رفته ای چند صباحی ز پسر دور شدی

اثری از تو چرا نیست به منزلگه عشق

تو گلستان دلم بودی و اینک بی تو

تا کند رفع فقط یک خطر از جان پدر

تا که جان در بدنم هست کنم خدمت تو

غم من نیست بجز رنج و غم و محنت تو

روز و شب بی تو دگر صبر و قرارم نبود

چونکه رفتی تو ز دنیا همه شب می گویم

دلش از هجر تو افروخته تر باد پسر

دیده اش کور شود تیره بصر باد پسر

همه جا در پی تو خیره نظر باد پسر

بی وجود تو چنین بی تن و سر باد پسر

دیده اش منتظرت تا به سحر باد پسر

دربدر در پی یک رد و اثر باد پسر

در بیابان عدم یکه شجر باد پسر

زندگی اش همه پر خوف و خطر باد پسر

که به خدمت به برت بسته کمر باد پسر

تا ابد از غم تو خون به جگر باد پسر

روز و شب هاش همه زیر و زبر باد پسر

کاش هر لحظه همی جای پدر باد پسر

بنی آدم

بنی آدم اعضای یکدیگرند؟ 

اگر واقعا” عضو یگدیگرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار

چه باشد مگر طعم ساندیس و کیک 

چو غفلت نماید به یک لحظه عضو

یکی روی کارتن بخوابد به شب

بسی فکر کردم که این شعر چیست

بدیدم که یک مصرعش گم شده

بجز مردمانی که خیلی خرند

سر لقمه ای نون بهم می پرند؟

چرا حق همدیگرو می خورند؟

لگد می زنند خشتکش می درند

که بهرش سرو کول هم می پرند

دگر عضو ها مال او می برند

یکی خفته بین حریر و پرند

چو دانم که سعدی نگوید چرند

که باید همی اولش آورند

بنی آدم اعضای یکدیگرند