در زلف چون کمندش پیچیده ام چرا کرد
بی جرم و بی جنایت سر را ز تن جدا کرد
هر کس که آمد و گفت یار شفیق باشم
افلاس و فقر باشد سهم خداشناسان
گفتا که پول نفت است بر سفره ی خلایق
میلیاردری بدیدم بودش سوار پورشه
یک روز رفته بودم مسجد نشسته بودم
ناگاه یادم آمد زان معجز هزاره
طبعم چو مرغ باشد شعرم بود چو قدقد
دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد
شعری سروده بودم درگیر با قضا کرد
هر آنچه بر من آمد آن یار بی حیا کرد
رویم چو بود آنور با بنده هم صفا کرد
امروزه پس نباید تکیه به کبریا کرد
نامرد سهم ما خورد با پول ما چه ها کرد
بر ریش ما گلاب زد وانگه چه خنده ها کرد
دزدی به کفش من زد لنگ مرا هوا کرد
کز جیب ما ربود و در جیب اغنیا کرد
این مرغ را چه بریان در جشن و در عذا کرد
ای تف به آنکه بیخود درد مرا دوا کرد !