بماند

هر که زد جیب خلایق به سرِ کار بماند

گر چه مفلس و فقیریم به کس رو نزدیم

گلٌه ی گرگ بزد ملت ما را بدرید

صبح کاذب بدمید و همه را افسون کرد

آن رفیقی که همه روح و تنم با او بود

روز ها با من و همراه دلم بود ولی

فقر و بیکاری و فحشا و مخدٌر همه جا

در پی خارش پشت منتظر انگشتیم

هر کسی روزه گرفته است به ماه رمضان

رفته بودم که کنم قرض ز یک بازاری

شعر من شد خطری پای دگر درگیر است

جز دلم کو ز ازل تا به ابد شعر سرود

وانکه این کار ندانست گرفتار بماند

سٌر ما بود که در مخزن اسرار بماند

بر سر لاشه ی ما گلٌه ی کفتار بماند

زان سپس بود که ملت به شب تار بماند

گفت در فکر تو ام لیک به افکار بماند

دم به دم با دگران بود که شب کار بماند

اندر این دایره چون نقطه ی پرگار بماند

ملت امروز گرفتار به اذکار بماند

بر سر سفره ی خالی سر افطار بماند

این طلای زن من بود به بازار بماند

محتسب دست به جیب در پی اخطار بماند

کس ندیدم که چنین مفلس و بیکار بماند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *