دیری است که الطاف زبانی شده اند
الطاف بجز هر آنچه بر لب آید
هر مهر و محبتی بجز حرف بود
گویند اگر کسان که قربان تو ام
این محفل دوستان چنان باد بهار
گر دست کمک دراز شد جمله ی خلق
گویند دعای ما بود بدرقه ات
انگار که افلاس تو مسری باشد
در خواب تو همچنان” راکویل ولش” اند
محدود به حرف آنچنانی شده اند
قربانی نقشه و تبانی شده اند
یکباره همه رفته و فانی شده اند
پس مرتکب غفلت آنی شده اند
یکباره همه سوز خزانی شده اند
وابسته به ثروت نهانی شده اند
رو سوی هوا و آسمانی شده اند
پنهان شده ” جلف سوزمانی” شده اند
در بیداری چو “باگزبانی” شده اند !