(از روی ایوان مدائن خاقانی)
هان ای دل عبرت بین بیهوده تو غمگینی
ایوان مداین هیچ ، تقسیم غنائم بین
این خطه ی تهران است جولانگه نسوان است
نامردمی و دزدی ، فحشا و مخدر را
این یک ز پی نان است از درد به افغان است
هر جا که روی شلاق یا دار مجازات است
از سیر و پیاز و نان ، آبگوشت و دمپختک
آن کس که دهد نذری در روز عزا و غم
سرخ است مرا صورت از جای رد سیلی
دندانه و دندانم از بیخ شکست آخر
ما آمده ایم اینجا تا اینکه شویم آدم
در میکده ه عشاق سرگرم به تمرینم
هر کس که گرفتار است رو سوی خدا آرد
جام می و خون دل هر یک به یکی داده
ملت شده افسرده ، انسانیتش مرده
از هر دو طرف ماندیم مابین دو بی وجدان
این پند ندارد بر ، این گوش تو تمکینی
از پورشه و بوگاتی از بنز و لامبورگینی
ساپورت قشنگ و تنگ با یک عمل بینی
هر جا که روی آن را در شهر تو می بینی
آن یک پی یک پیتزا یا تابلوی تزئینی
این مملکت ما چون ، امروز شده دینی
این سفره ی ما امروز دربست شده چینی
ایمان خودش را او جا کرده به یک سینی
خسته است مرا شانه از اینهمه سنگینی
پس میک زنم ناچار من همچو یکی نی نی
از دست بشد آخر این فرصت تکوینی
تا مرگ نیاسایم زین بازی تمرینی
افلاس شود سهم اینگونه جهان بینی
بر حسب چه تدبیر و از روی چه آیینی
از جنگ جهانی هم بدتر شده خودبینی
آن هیتلر آدمکش این یک چو موسولینی!