ترجیع بند آسف ایرانی

ای فدای تو هم دل و هم جان

دل فدای تو چون تویی دلبر

پول گرفتن زدست تو مشکل

راه وصل تو راه دوز و کلک

دوش کز بهر دادن اقساط

چشم بد دور مردمی دیدم

سخن این به آن نزولش کو

هر طرف دیدم آتشی کان شب

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب پیش رفتم و گفتم

پیر پرسید کیست این گفتند

گفت وامی دهیدش از این بانک

متصدی ظریف و خوش چهره

سند خانه ات گرو گیرم

بهره اش نیز نوع ترکیبی است

سخت افتادم و در آن سختی

این سخن می شنیدم از اطراف

وی نثار چک ات هم این و هم آن

جان نثار تو چون تویی جانان

خرج کردن به پای تو آسان

درد هجر تو درد بی درمان

سوی بانک فلان شدم چو روان

فارغ از نور حق و از ایمان

پاسخ آن به این دهم قربان

سوزد ایمان به ایزد منان

گرد او جمع گشته منتظران

وام خواهم که گشته ام حیران

کارمندی قراضه در غلیان

گر چه ناخوانده باشد این مهمان

گفت یک چک بده به ماه فلان

با چک و سفته و برات و ضمان

ناگهان از گلو شدم به فغان

به زبانی که شرح آن نتوان

وای غش کرد مردک نادان

که بود پول و هیچ نیست چو پول

وای بر حا ل آدم بی پول

از تو ای پول نگسلم پیوند

الحق ارزان بود زمن صد چک 

صبح من به مادر بچه

ای که دارد به هر سر مویت

گفت با من زیاده حرف نزن

ره به لندن نیافتن تا کی

مردک لندهور وارفته

ما در این گفتگو که از یک سو

زود برخیز و خانه تخلیه کن 

ور به تیغم برند بند از بند

وز حساب تو اسکناس با بند

گفتم ای دل به دام تو دربند

مشکلاتم ز راست و چپ پیوند

گر تو فندی منم همان آفند

ننگ نا رفتن اینچنین تا چند

جای پول می دهی به من تو چرند

شد ز صابخانه این ترانه بلند

تا نبردم تو را به حبس و به بند

که بود پول و هیچ نیست چو پول

وای بر حا ل آدم بی پول

دوش رفتم به نزد خرده فروش

حجره ای تنگ دیدم و کوچک

گفت با من که چای می خواهی

پیر خندان به طنز با من گفت

تو کجا پول کجا که از دستت

ندهم جنس مر تو را ای مرد

استکان را گذاشته در رفتم

نا سزا گفته تو سری می زد

نقش گشتم زحال رفتم من

ناگهان در خیال و در هپروت

زاتش سوز دل به جوش و خروش

پشت میزی نشسته خرده فروش

گفتمش پول نیست ، آب جوش

وای بر تو کارمند چموش

پول رفته و گشته ای مدهوش

آب جوش را تو هم زیاده منوش

دم منزل عیا ل گرفتم گوش

همچو گربه که اوفتاده به موش

جمله مردان به خانه عین نقوش

کرد بیرون ز خانه بی تن پوش

که بود پول و هیچ نیست چو پول

وای بر حا ل آدم بی پول

چشم دل باز کن که جان بینی

گر به اقلیم پول روی آری

دور از دست مردم عادی

بی سر و پا گدای را آنجا

هم در آن سر برهنه قومی را

هم در آن پا برهنه جمعی را

گر گدازی ز سوز بی پولی

هر چه داری اگر نزول دهی

درد بی پولی ات به کس تو مگوی

پول که نادیدنی است آن بینی

مردمی بی حیا در آن بینی

پول را بر آسمان بینی

سر چهارراه در فغان بینی

روسری پوش و در امان بینی

پای در کفش دیگران بینی

پول را کیمیای جان بینی

اصل وام ات در آن نهان بینی

تا به عین الیقین عیان بینی

که بود پول و هیچ نیست چو پول

وای بر حا ل آدم بی پول

پول بی پرده از در و دیوار

چشم بنگر به ویلا ها و ببین

خودرو های تپل و رنگارنگ

پا به راه خلاف نه وز ره دوز

آری ارباب پول هم که گهی 

از چک و پول و سفته و بیلان

قصد ایشان نهفته بازاری است

گر بری پی به رازشان دانی

در تجلی مردم پولدار

جلوه ی آب صاف در گل و خار

میز ها چیده در کنار بار

پول واریز در حساب می دار

مست مستند و گاه هم هشیا ر

یورو و درهم و ریا ل و دلار

که به ایما کنند گاه اظهار

که همین است سر آن بازار

که بود پول و هیچ نیست چو پول

وای بر حا ل آدم بی پول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *