در نزد اوستاد شدم یک شبی که او
اندر کلام خویش به عرش فراغ رفت
تعظیم کرده به او گفتم اوستاد
پندی بده که زندگی ام سخت و شاق رفت
انداخت او نگه عاقل و سفیه
ناگه بلند شد و زود از اتاق رفت
برگشت او نشست و رو سوی من نمود
گفتا به من که محتسب از کنج باغ رفت
زان پس بگفت خاک به سر باد هر که او
طوطی رها نموده به سوی کلاغ رفت
یا هر که از پی هوس و حس انتقام
پیوند را گسست به مهر طلاق رفت
القصه فاش گویمت این را کنون که باز
تاریک شد چون که ز مجلس چراغ رفت
بیچاره آن کسی که گرفتار عشق شد
خوشبخت آن که کره خر آمد الاغ رفت !