در فراغ تو ازین سوخته تر باد پسر
تا نبیند دگر او هجر تو و دوری تو
نظرش گر که نیفتد به رخ ماه پدر
چون سراپای وجود تو سر و جان من است
رفته ای چند صباحی ز پسر دور شدی
اثری از تو چرا نیست به منزلگه عشق
تو گلستان دلم بودی و اینک بی تو
تا کند رفع فقط یک خطر از جان پدر
تا که جان در بدنم هست کنم خدمت تو
غم من نیست بجز رنج و غم و محنت تو
روز و شب بی تو دگر صبر و قرارم نبود
چونکه رفتی تو ز دنیا همه شب می گویم
دلش از هجر تو افروخته تر باد پسر
دیده اش کور شود تیره بصر باد پسر
همه جا در پی تو خیره نظر باد پسر
بی وجود تو چنین بی تن و سر باد پسر
دیده اش منتظرت تا به سحر باد پسر
دربدر در پی یک رد و اثر باد پسر
در بیابان عدم یکه شجر باد پسر
زندگی اش همه پر خوف و خطر باد پسر
که به خدمت به برت بسته کمر باد پسر
تا ابد از غم تو خون به جگر باد پسر
روز و شب هاش همه زیر و زبر باد پسر
کاش هر لحظه همی جای پدر باد پسر