بچسب

روزی از این روز ها محمود آن یار شفیق

گفتمش باشد ولی تو همچو بنده مرد باش

هر کسی آمد به پیشت ناز کرد بی گفتگو

هر کسی بی پول و مفلس شد نباشد چون گدا

دوست گر بی غل و غش بودی بدان بس با وفاست

گر روی در باغ وحش شیر و پلنگ ول معطلند

یار چون غار است و باشد هم بسی پر مدعا

حال تو خوب است در ویلای مهر شهر خودت

شانس رفته از بر من تخت گاز با پورشه ای

جبری است این زندگی بر آدم مفلس چو من

یک خرکچی داد بر من سال های پیش پند

حال هم من هر چه گویم پیش تو بی حاصل است 

گفت آبدوغش تو ول کن پس خیارش را بچسب

مسجد ار رفتی برو لیکن منارش را بچسب

صورتش را تو نبین آل و تبارش را بچسب

جیب او را ول بکن تو اعتبارش را بچسب

گر رود در کوره آنگه تو عیارش را بچسب

چون درازی دوست داری پس تو مارش را بچسب

یار غار اینگونه است حتما” تو غارش را بچسب

دوست چون مستاجر است حال نزارش را بچسب

تو به من گویی برو اینک غبارش را بچسب

از چه رو گویی برو تو اختیارش را بچسب

گر خرت افتاد برخیز و تو بارش را بچسب

از تمام گفته ی من تو خیارش را بچسب!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *