تذکره العطار

آن دارنده مقامات ، آن نویسنده مقالات ، آن بکار گیرنده ابزار آلات ، آن گیرنده حالات ، آن قلم بدست ، آن مسعود از نوع شصت ، آن مهندس از روز الست ، آن چهره قهار ، سردبیر نا عطار ، نیک قلمی بود راست کردار. آورده اند که نان دال می خورد . مریدان از چگونگی پرسیدند . نان را به سختی قورت داده وفرمود : عجب نانی است  سخت وعجب سختی است این نان که ما می خوریم . مریدان در شگفت شده وزمین ادب بوسیدند وپیاله ای ماست فراهم نمودند تا ماستمالی فرماید ، از شدت نرمی دستمالی که از یزد به کرایه استانده بود!

روزی برآشفت ومریدان را فرمود که ای بی مایگان ، ما نیز در پی مایه ایم ، زیرا که بی مایه بسی فطیر است و اوضاع فلوس بس خطیر ، مریدان مدهوش شده ودرم ها یی که در انبان داشتند به پای ریختند ، نیم نگاهی بر زمین انداخته وفرمود:

ای مریدان که در این دنیائید

آنکه گشته است  پر افلاس منم

پول ماراهمه گر آب بـــــــرد

یا از این به بعد به دنیا آئید

این منم مفلس من ناس منم

این مریدان همه را خواب برد

مریدان هلهله کرده از شدت شعف جفتک انداختند.

روزی کتاب تاریخ مطالعه می فرمود . تاریخ اسکندر را خواند که برای دستمالی قیصریه را به آتش کشید ، بر آشفت وقلم بر گرفت ونوشتن فرمود : ” ای عطار ، با آتیش بازی نکن جیزه !”

 مریدان جملگی دم بر گرفتند که : ” جیزه   جیزه ” . در حال در سماع افتادند . از شدت استحکامی که در شعر وی بود.

آورده اند که روزی مریدان دال را گرد خویش آورد وفرمود : ای مریدان ، بر آنیم تا بزودی حق التحریر برای نویسندگان مقرر فرمائیم تا آنان را نیز از این دال رزقی با شد . زخم صاحب قلمان از این گفته ناسور شد و معروض داشتند: ” بیا برو خالی بند    کم خالی ببند “

درافواه است که سر دبیر نا عطار ، کرامات در حد وفور داشت که آنها را به شمار نتوان آورد . از این جمله است که هنگام خواستگاری ، پدر عیال از وی پرسید که به چه کاری ؟ یعنی شغل تو چیست ؟ فرمود که ” ویندوز نصب می نمایم ” . پدر عیال شادان شده وگفت :” مگر شما را با قامفیوتر سرو کاری هست ؟” پاسخ فرمود که : “نی ، پنجره ساختمان نصب مینمایم !”  همه خانواده عیال در شگفت شدند، از شدت هنری که اورا بود.

گفته اند که روزی از افزایش تیراژگان بسی خوشنود بود وگردو می شکست وزیر لب زمزمه می فرمود که : ” هر گردی گردو نمیشه !” فی الحال این گفته وی به زبانها رانده شد وضرب المثل گردید .

در کتاب عطار التواریخ آمده است که نیاکان وی از پاکان بوده ودر بلاد خراسان می زیستند. او نیز در این بلاد سکنی گزید که ناگاه بر وی ندا آمد که :” ای عطار ، تا به کی در فکر الف و ب و جیم باشی . برخیز و دل به  دال بسپار”. او نیز از آن پس ” دالی موشه ” بسیار نمودی ، از شدت فراستی که وی را بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *