خانم بزی

یه روزی یه خانم بزی بود که سه تا بچه داشت . اسمشون رو همه می دونین ، شنگول و منگول و حبه ی انگول ! خانم بزی دید که توی خونه چیزی برای خوردن ندارن. تصمیم گرفت بره بیرون و کمی علف بخره . اول رفت جلوی آینه ، کمی د نبه شو پس و پیش کرد و آرایش کرد و رفت بیرون . به شنگول و منگول و حبه ی انگول گفت تا اون برگرده در را روی هیچکس باز نکنن چون آقا گرگه ممکن بود بیاد اونها رو بخوره . به اونها گفت که موقع برگشتن اول دستش رو نشون میده تا اونها مطمئن شن و بعد در را باز کنن . همین که خانم بزی در را بست و از خونه رفت بیرون ، شنگول پرید پای اینترنت و شروع کرد به چت کردن با غریبه ها. منگول هم تلفن را برداشت و شروع کرد به صحبت کردن با یه غول بیابونی که تا به حا ل ندیده بودش و فقط ازش پیامک گرفته بود. و اما حبه ی انگول که دید سر اون دو تا گرمه ، رفت سر کمد مادرش تا جیک و پوک اونو در بیاره و اگه مادرش یه دفعه گیر سه پیچ داد بتونه با تهدید به برملا کردن بعضی چیز ها بلکه کمی حق السکوت بگیره چون شنیده بود که سکوت سرشار از نا گفته ها ست . اما از اون طرف آقا گرگه هم که دید هیچی برای خوردن توی خونه ندارن ، تصمیم گرفت بره بیرون و کمی گوشت بخره . اول رفت قصابی و دید که ای وای ، گوشت با استخوان و چربی کیلویی هشت هزار تومان ، بی استخوان کیلویی دوازده هزار ، چرخ کرده کیلویی ده هزار و همین جور بگیر برو جلو. دید که نخیر ، گوشت خریدن کار اون نیست بلکه  گاو نر می خواهد و مرد کهن . از طرفی، هم خودش گرسنه بود هم بچه هاش . حالا چکار کنه ؟ از طرفی می دونست که شنگول و منگول و حبه ی انگول توی خونه تنهان ولی قبلا” قصه رو توی کتاب ها خوندن و نمی تونه سرشون کلاه بگذاره.پس چکار کرد ؟ الآن بهتون می گم. با خودش کمی فکر کردو راه حل مناسبی پیدا کرد. آها« ! این درسته ( البته این حرفی بود که آقا گرگه با خودش زد و ربطی به نویسنده ی قصه نداره ) . گوشی تلفن رو برداشت و شماره ی خونه ی خانم بزی رو گرفت ولی خط اشغا ل بود چون شنگول رو اینترنت بود و هنوز هم ای دی اس ال نخریده بودن . پس شماره موبایل شنگول رو گرفت ولی با اینکه خط آزاد بود این پیغام رو شنید که ” مشترک مورد نظر را نظر زده اند.فعلا” بی خیا ل شین “.

آقا گرگه پاک خیط شد و با خودش گفت که یعنی چی که در دسترس نمیباشد؟ گوشی رو گذاشت و شروع کرد به طرح یه نقشه ی تازه. آره ، خودشه ! ( البته این حرفی بود که آقا گرگه با خودش زد و نه ربطی به نویسنده داره و نه ربطی به شما ). کنار خیابون ایستاد و هر تاکسی که رد می شد داد می زد مستقیم ولی هیچکس نگه نمی داشت. کم کم داشت خیلی گرسنه اش می شد.یه مسافرکش داشت رد می شد.آقا گرگه داد زد ” دربست “. ماشین ترمز کرد.راننده دنده عقب آمد و با چشمهاش پرسید ” تا کجا ؟ ” آقا گرگه گفت ” دربست خونه ی خانم بزی ” . آقا گرگه گفت چقدر میشه . راننده گفت پنج تومن . آقا گرگه گفت ” زرشک ، اگه اینقدر پول داشتم که گوشت می خریدم “. دید که نخیر ، این ترفند هم بدرد نخورد. دو باره نشست و شروع کرد به فکر کردن . هر جوری بود باید یکی از شنگول و منگول و حبه ی انگول رو می خورد.خیلی گرسنه تر شده بود. یهو چشمهاش برقی زد و با خودش گفت : همینه ، آخرشه ! ( این دفعه قبلا” گفتم که با خودش گفت و نیازی بیست تکرار کنم که این حرف به هیچ کی ربط نداره ) . آقا گرگه رفت سبزی فروشی محل و یه دونه کدو قلقلی زن خرید و توش رو خالی کرد تا یه پیرزن بتونه توش جا بگیره تا نقشه شو اجرا کنه ولی هر چی گشت پیرزن پیدا نکرد چون یا مریض بودن و رفته بودن دکتر ، یا حالش رو نداشتن توی قصه شرکت کنن ، یا خودشون هشت شون گرو نه شون بود و یکی تو سر خودشون می زدن و یکی دیگه هم تو سر خودشون ( دیدید خیط کردید؟ فکر کردید دومی رو تو سر دیگرون می زدن؟ ) . آقا گرگه که دید این بار هم نقشه اش نگرفت ، دوباره فکر کرد چکار کنه. بازهم فکر کرد.شماره ی سیندرلا رو گرفت ولی اون رفته بود دنبا ل لنگه کفشش و تلفنش رو پیغام گیر بود.شماره سفید برفی رو گرفت ولی افسوس که تابستون بود و همه ی برف ها آب شده بود.به زورو هم که فایده ای نداشت که تلفن کنه چون مد تی بود با گروهبان گارسیاآشتی کرده بود و دیگه فیلم بازی نمی کردن . سوپر من هم که اومده بود سر کوچه یه سوپر مارکت باز کرده بود و هر روز با مامور شهرداری دعوا داشت که چرا بعضی جنسهاش رو توی پیاده رو می گذاره و خلاصه دیگه حوصله نداشت به مظلومان کمک کنه پس باید چکار کنه؟ آهان ! ( این دفعه دیگه هیچی به ذهنش نرسید ، بیخودی سعی نکننین حدس بزنین توی پرانتز چی نوشته می شه ) . گرسنگی هم خیلی داشت فشار می آورد.هنوز مقدمات اجرای نقشه ی جدیدش را آماده نکرده بود که خانم بزی برگشت خونه و ریموت پارکینگ رو زد و رفت خونه و چون کلید داشت دستش را هم نشان نداد و در را باز کرد و رفت تو. شنگول و منگول و حبه ی انگول که زرنگتر از این حرف ها بودن ، از قبل کانال تلویزیون رو زده بودن روی دوربین پارکینگ و هنوز خانم بزی ماشینش رو پارک نکرده بود که همه چیز مرتب و منظم شده بود. خانم بزی وارد شد و دید که همه چیز روبراهه . خیلی خوشحال شد و قدری قربون صدقه ی بچه های خوب و مودبش رفت و چند تا پیتزای علف رو که از پیتزا دربدر خریده بود به اونها داد که با سس گوجه خوردن و سیر شدن و خوابیدن . آقا گرگه هم پاک حا لش گرفته شد که این با ر هم رودست خورد.

شما هم بیخود هی منتظر نباشین تا بقیه ی قصه رو براتون بگم . مگه کار و زندگی ندارین ؟ برید به کار خودتون برسید. شما هم که واقعا” دلتون خوشه !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *